
شرحیازمیرزاکوچکخاندرفصولیسیاه از این پیشروزگاری غریب و پرتشویشروزهایی که مثل شب بودندهمه بوجهل و بولهب بودنددر شیوع ِ هماره ی بیداددر فصولی که باغ جان میدادیکنفر ایستاد مثل ِ درختسبز شد میوه داد مثل درختشد سپیدار و زد عَلَم برکوهجنگلی شد دلاور و نستوهرفت و در بیشه آشیانه گرفتعشق ِ اشراقی اش زبانه گرفتمثل ققنوس آتشش گل کردبا زمستانیان تقابل کرد✍شهر آن روزها کسالت داشتمرض ِ مُزمِن ِ جهالت داشتکوچه ها غرق ِ شامیان بودنددر حصار ِ حرامیان بودندشهر، مفلوک بود بیش از پیشساز ِ غم کوک بود بیش از پیشسفره ...
ادامه مطلب